|
کویر هم در دل خود رازها دارد !!!
|
|
|
|
||||
|
غصه نداره زندگی، وقتی تو
دنیا هم آدم خوب هست و هم بد ؛ اینها رو
دخترک گفت و بعدش ادامه داد: پسرک
که حرف اونو خیلی خوب میفهمید، در جوابش گفت: دخترک چیزی
نگفت، و سکوت تنها پل میان نگاه آن دو بود... کمی
گذشت و بالاخره سکوت شکست و پسرک که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود و سعی میکرد
آنرا نشان ندهد، با صدایی لرزان یه چیز از دخترک خواست، فقط خواست که این دوری را
تحمل کند. دخترک با
نگاه معصومانهاش گفت: دخترک در
حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، ادامه داد: به انتظارت خواهم ماند، زیرا
میدانم به سوی من بازخواهی گشت، پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم
کرد... پسرک
داشت میرفت، و با اینکه سکوت کرده بود، همه چیز را میشد از نگاهش خواند. در
حالی که باز هم سعی میکرد، اشکهای خود را پنهان کند، در دلش با تمام وجود از
خدا خواست که ای کاش این آخرین نگاه ما نباشد. پسرک
که داشت دورتر و دورتر میشد، گفت: هیچی نپرس فقط برو، ولی فراموشم نکن، شمعمو
آتیشم به پات، برو و خاموشم نکن، اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو، یادت بیار قلب
منو میشینه چشم به راه تو... پسرک
که بغضش ترکیده بود و دیگر نمیتوانست جلوی اشکانش را بگیرد، با چشمانی لبریز از
اشک گفت: ولی فقط اینو یادت باشه عزیز، اشک زلالتو، جلوی چشم غریبهها
نریز... پسرک
داشت دورتر و دورتر میشد، تا آنجا که تبدیل به نقطهای میشد، همچون ستارهای در
دل شب... هردو در دل امیدی داشتن، آری امید به بازگشت، و اگر این امید نبود، هیچ کدام لحظهای زنده نمیماندند، چون دیگر همچون یک روح شده بودند در دو جسم...
من آخر این قصه را نمیدانم، میدانم که شما هم نمیدانید، ولی اگر میتوانید ادامهاش را حدس بزنید، پس بنویسید...
+
نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:54 توسط مهدی
|
|
|||||
|
|||||